تبلیغات
الماس طلایی
الماس طلایی
! make-up your mind & change yourselves look-out 
webmaster
my tree hovel

به این نتیجه رسیده ام که بیشترِ مردم،بزرگ نمی شوند !

 ما جای پارک خودمان را پیدا می کنیم،

 و به کارت های اعتباری مان افتخار می کنیم.

 ازدواج می کنیم و جرات می کنیم بچّه دار شویم،

 و به آن،"بزرگ شدن" می گوییم !

 امّا فکر کنم بیشترین کاری که می کنیم،

"پیر شدن" است !

 ما،تراکم سال ها را،

در بدن هایمان و روی صورت هایمان،

 این طرف و آن طرف می بریم ! ؛

 امّا معمولاً خودِ حقیقیِ ما،

 کودک درون مان،

 هنوز بی گناه است،

و مثل گیاه مگنولیا،خجالتی است !



" نامه ای به دخترم "

" مایا آنجلو "




طبقه بندی: سنگلاخ های زندگی،
[ 1392/09/27 ] [ 15:36 ] [ SH ]

دروغ،

برای گفتن است !!! ؛

و راستی،

تنها برای شنیدن !!!

 

" علی بلیغی "




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ 1392/08/14 ] [ 22:25 ] [ SH ]

یک پژوهشگر انسان شناس،در آفریقا،

 به تعدادی از بچّه های بومی،یک بازی را پیشنهاد کرد.
او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت،

و گفت :

هر کسی که زودتر به آن برسد،

آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.

هنگامی که  فرمان دویدن داده شد،

 آن بچّه ها،دستان هم را گرفتند،و با یکدیگر دویده،

و در کنار درخت،خوشحال،به دور آن سبد میوه نشستند.

 وقتی پژوهشگر،علّت این رفتار آنها را پرسید،

 و گفت :

در حالی که یک نفر از شما می توانست به تنهایی،

 همه ی میوه ها را برنده شود،

چرا از هم جلو نزدید؟

آنها گفتند :

" اوبونتو " .

 به این معنا که :

 " چگونه یکی از ما می تواند خوشحال باشد،

 در حالی که دیگران،ناراحت اند ؟! "


 
" اوبونتو " ، در فرهنگ " ژوسا " ،

یعنی :

 " من هستم،چون ما هستیم " .

 




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ 1392/08/14 ] [ 22:20 ] [ SH ]

نیوتن بزرگ،

با تقدیم احترام،و ارادت به تحقیقات بزرگ علمی تان،
باید بگویم :

"جاذبه"،آن چیزی نیست که،

 صندلی ها را بر زمین،و ما را بر صندلی ها نگه می دارد !.
جاذبه،چیزی نیست که،

برگ های پاییزی را به خاک می اندازد !.
جاذبه،آن چیزی ست که،

 کسی را کنار کسی نگه می دارد !.
و ...

 گویا،جهان،جاذبه اش را از دست داده است ! ،
و بگویی نگویی،

بیشترِ مردم،

گرداگرد خودشان می پلکند ! ،
بی تعلّق ، بی همه چیز !!!




طبقه بندی: افسوس نامه،
[ 1392/08/7 ] [ 01:38 ] [ SH ]

من،

پرسه‌های لاابالیِ همان روزگارِ بی‌اسم و آینه را می‌خواهم !
لطفاً عیشِ آسوده،از آن همه نداشتنِ اندوه و گریه را،
به من برگردانید !!!

بهانه‌ی بی‌باور به یک پیاله‌ی آب،
حصیرِ خیس،
باغ‌های مه‌آلودهِ اولِ مهر،
راهِ دورِ دبستانِ پُشتِ بُرج،
امضایِ معلمِّ عینِ آب،عینِ آینه،عینِ ماه،
رؤیاهای هزار دفترِ صدبرگِ خیلی سفید،
یک مزرعه مداد،
املای آسانِ اسمِ غلام،اسمِ حسن،اسم دُنا،
غصّه‌های پا به فرارِ باد،
پروانه‌های لای کتاب،‌کلوچه‌ی قند،
قدِّ بلندِ نی،خطِّ شکسته‌ی باد،
حسودیِ بی‌مقصودِ آینه به سنگ،
و آوازهای خزانیِ مردی که با اسب آمده بود،
در باران آمده بود،
به خاطرِ ما آمده بود ! ...

بنویس !
حالا بنویس !
سرِ سطر: امّا دیر،خیلی دیر آمده بود !،
و ما،دیگر از آن همه چراغِ شکسته،
چیزی نمی‌خواهیم !،
اسب و آینه نمی‌خواهیم !،
باران و بوسه نمی‌خواهیم !،
خواب و خاطره نمی‌خواهیم !،
فقط امکانِ باز آمدنِ آن همه چلچله !  ...
آن همه چلچله را به باغ‌های بابونه برگردانید !
حیاطِ شمالیِ ما خالی‌ست،
خاموش است،
بی‌گفت و گوست.

صندلی‌ها ، پراکنده ؛
میهمان‌ها ، رفته ؛
میزها ، کج ؛
و ماه ، که در خوابِ یک استکانِ شکسته ؛
یک استکانِ شکسته،
یک استکانِ شکسته ... !!!

 

" سیّد علی صالحی "




طبقه بندی: سنگلاخ های زندگی،
[ 1392/08/7 ] [ 01:33 ] [ SH ]

انسان،از آغاز وجود،

 خود را بسی کم،شاد کرده‌ است.

برادران،

 " گناه نخستین " ، همین است و همین !

 هر‌چه بیشتر،خود را شاد کنیم،

 آزردن دیگران،و در اندیشهٔ آزار بودن را،

 بیشتر از یاد می‌بریم !


" نیچه "

"چنین گفت زرتشت "




طبقه بندی: شادی نامه،
[ 1392/08/7 ] [ 01:23 ] [ SH ]

شخصی می گفت:

 من شانزده سال دارم .

سرنوشت سازِ خردمند،به او خرده گرفت،

 و گفت :

نباید بگویی شانزده سال دارم.

 باید بگویی شانزده سال را ندارم !

راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید،

 چه دارید ؟؟؟!!!


سطورِ مرتبط :

You only have as much time as you have energy.
You only have as much energy as you have desire.
You only have as much desire as you have will power.
"Bill Doerrfeld"


شما فقط به اندازه ای زمان دارید،

که انرژی دارید !!!

شما فقط به اندازه ای انرژی دارید،

که تمایل داشته باشید !!!

و شما فقط به اندازه ای تمایل دارید،

که نیرو و توان داشته باشید !!!




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ 1392/08/4 ] [ 23:54 ] [ SH ]

همیشه همین گونه است !
آن‌که باید باشد،نیست؛

 و به جایش،کلّی آدمِ متعفّن،دوره‌ات می‌کنند،

 که هرجور هم نبینی‌شان،

و ازشان دست بکشی،

 نمی‌توانی از تنگ‌نظری‌ها و رفتارهای حقیرانه‌شان،

 حالت به هم نخورد !!!




طبقه بندی: سنگلاخ های زندگی،
[ 1392/08/4 ] [ 23:46 ] [ SH ]

" بَسمِ اَللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم "

" فَاِن دَعَوتُکَ اَجَبتَنی

وَ اِن سَئَلتُکَ اَعطَیتَنی

وَ اِن اَطَعتُکَ شَکَرتَنی

وَ اِن شَکَرتُکَ زِدتَنی

کَلُّ ذلِکَ اِکمالٌ لِأَنعُمِکَ عَلَیَّ

وَ اِحسانِکَ اِلَیَّ

فَسُبحانَکَ سُبحانَکَ

مِن مُبدِیَ مُعیدٍ

حَمیدٍ مَجیدٍ

تَقَدَّسَت اَسمائُکَ وَ عَظُمَت الاؤُکَ

فَاَیُّ نِعِمِکَ یا اِلهی اُحصی عَدَدَاً وَ ذِکراً

اَم اَیُّ عَطایاکَ اَقُومُ بِها شُکراً

وَ هِیَ یا رَبِّ اَکثَرُ مِن اَن یُحصیهَا العادّوُنَ "

" ای معبودم،

اگر دعایت کردم،اجابت کردی؛

و اگر خواهش ات کردم،عطا کردی؛

و اگر فرمانت بردم،قدردانی کردی؛

و اگر شکرت نمودم،افزودی.

همه ی اینها،پیروِ کامل کردنِ نعمت هایت بود بر من،

و احسان ات به من.

منزّهی تو،منزّهی،

که آغاز کننده و برگرداننده ای،

ستوده و بزرگواری.

مقدّس است نام هایت،

و بزرگ ست مهربانی هایت.

معبودا،کدام نعمت تو را بشمارم؟،

یا کدام عطایت را توانم شکر کنم؟،

و پروردگارا،

آنها،بیش از آنست که شمارندگان،بشمارند "




طبقه بندی: الهی نامه،
[ 1392/07/24 ] [ 18:27 ] [ SH ]

اندیشه ‌داشتن ؟؟؟
باشد !

 از آن به سروری می‌رسم !
امّا،

اندیشه‌ ورزیدن ...
خوش دارم فراموشش کنم !
اندیشه‌ وَرز؛
برده‌ی اندیشه‌ها !

...
نمی‌خواهم برده باشم؛
نه اکنون،

 نه هیچ‌وقت !!!

 

" فریدریش نیچه "




طبقه بندی: عقل نامه،
[ 1392/07/17 ] [ 23:43 ] [ SH ]

هر کس،

جوانی اش را پای یک چیز گذاشت !

عشق؛

ثروت؛

علم؛

خانواده؛

و ... !

و تمام اینها،همواره در زیر حقیقتی،پنهان،

که :

" در نهایت،

برای هیچ کس،فرقی نمی کند !!! "

 

" میلاد تهرانی "




طبقه بندی: سنگلاخ های زندگی،
[ 1392/07/17 ] [ 23:40 ] [ SH ]

زندگی،به افراد شجاع،تعلّق دارد.

بزدلان،زندگی گیاهی دارند !

آدم های ترسو،آن قدر این پا و آن پا می كنند،

 كه زمان،برای زیستن،از دست می رود.

آدم های ترسو،به زندگی فكر می كنند؛

امّا از زندگی كردن عاجز هستند.

آنها به عشق،فكر می كنند؛

 امّا از عشق ورزیدن،عاجز هستند !

دنیا،پر از آدم های ترسوست !

آدم های بزدل،از یك چیز،خیلی می ترسند :

 چیزهای ناشناخته !

آنها،خود را در حصارِ شناخته ها و امورِ مأنوس،

 محبوس می كنند.

شجاعت،زمانی تحقّق پیدا می كند،كه تو،

 از مرز شناخته ها و امور مأنوس،می گذری.

این كار،مخاطره آمیز است؛

امّا هر چه بیشتر ریسك كنی،

 بیشتر،وجود و حضور خواهی داشت.

هر چه بیشتر،چالش با ناشناخته ها را استقبال می كنی،

‌منسجم تر می شوی.

در مخاطرات است كه روح،زاده می شود.

" اگر چالش و مخاطره نباشد،

‌آدمی،سراپا جسم می شود " .

برای بسیاری از مردم،

 روح،فقط یك امكان است.

 امكانی كه هرگز واقعیّت پیدا نمی كند.

" اندک اند كسانی كه،

 از روح،‌سرشار می شوند !!! "

 

" تعالیم اوشو "




طبقه بندی: افسوس نامه،
[ 1392/07/17 ] [ 23:36 ] [ SH ]

دنیا پر است از،

انسان هایی با ظاهر زیبا،

 که هر روز،لباسی نو بر تن می کنند؛

 ولی نزدیک شان که می شوی،

 بوی کهنگیِ اندیشه هایشان،

 آزارت می دهد ! !!




طبقه بندی: افسوس نامه،
[ 1392/07/14 ] [ 22:35 ] [ SH ]

از ﯾﮏ روزی ﺑﻪ ﺑﻌﺪ،ﺣﺬف ﻣﯽ کنی :

ﻋﺎدت ها را؛

احساس ها را؛

آدم ها را،آدم ها را،آدم ها را !!!

ﯾﮏ " ﮐﺎﻏﺬ ﺳﻔﯿﺪ " ...

ﯾﮏ " به نام خدا " ...

یک " ﻧﻘﻄﻪ ﺳﺮِ ﺧﻂ " !!!

از یک روزی ﺑﻪ ﺑﻌﺪ،

 برای خودت،

برای دلت،

روز می گذرانی !

بی خیال می شوی !

از یک روزی به بعد،

برای آدم بودن،آدم ماندن؛

برای احساست؛

برای خودت؛

می روی،

و پشت سرت را ﻫﻢ،

ﻧﯿﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ !!!




طبقه بندی: رنگین کمان 1001 رنگ،
[ 1392/07/8 ] [ 21:56 ] [ SH ]

می گوید : تو مَردی؛
از دردِ زاییدن،هیچ نمی‌دانی !
به تایید،سر تکان می‌دهم،
و جرعه‌ای لبخند،با چای‌ام می‌نوشم.
نمی‌داند،
با همان جیغ‌ها، 
عرق کردن‌ها، 
چنگ به ملافه زدن‌ها،
و نفس نفس‌زدن‌ها،
هزار بار،خودم را زاییده‌ام !!!

 

" علی کرمی "




طبقه بندی: سنگلاخ های زندگی،
[ 1392/07/8 ] [ 21:54 ] [ SH ]

" ما " ها،

همان " من " های تنهایی هستند،
كه یكدیگر را می جویند،
و تنها،گاهی به هم می رسند؛

و آنگاه،

" تن " هایشان،

 دیگر تنها نیست !!!




طبقه بندی: افسوس نامه،
[ 1392/07/8 ] [ 21:52 ] [ SH ]

پا به پای کودکی هایم بیا

کفش هایت را به پا کن،تا به تا

قاه قـاه خنده ات را ساز کن !
باز هم با خنده ات،اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو !
با کسی جز عشق،همبازی نشو !

بچّه های کوچه را هم کن خبر

عاقلی را یک شب،از یادت ببر !

خاله بازی کن به رسم کودکی

با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان

لحظه های ناب بی تکرارمان !

قصّـه های هر شبِ مادربزرگ

ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصّه،هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی،رنگ خودش،بی شیله بود

ثروت هر بچّه،قدری تیله بود !

ای شریک نان و گردو و پنیر

همکلاسی،باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسـی،یکرنگ نیست
آن دل نازت،برایم تنگ نیست ؟
حال ما را از کسـی پرسیده ای ؟
مثل ما،بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس ؟
رنگ دنیایت،هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت،مهتـابی است ؟
می کشی مشکل درین دنیا،نفس ؟
سادگی هایت،برایت ننگ نیست ؟
رنگ بی رنگی ات،اسیر رنگ نیست ؟

هر کجایی؛شعر باران را بخوان !
ساده باش و باز هم کودک بمان !

باز باران،با ترانه،گریه کن !
کودکی،تو !،کودکانه گریه کن !

ای رفیقِ روزهای گرم و سرد؛
سادگی هایم،
به سویم بازگرد !؛
سادگی هایم !!!




طبقه بندی: رنگین کمان 1001 رنگ،
[ 1392/07/8 ] [ 21:46 ] [ SH ]

آدم‌ها،همیشه به فکرِ ساختنِ خاطره هستند.

 هر جا می‌‌روند،

 کنارِ هر کسی‌ باشند،

 روز باشد یا شب،

 غمگین باشند یا خوشحال،

مرگ باشد یا تولّد،

 عروسی باشد یا عزا،

 با حرف‌هایشان،با عکس‌هایشان،

با خنده‌ها،حتّی با گریستن‌شان،

خاطره می‌‌سازند !

آدم ها،کوله‌ باری از خاطراتِ خوب و بد را با خود،جابجا می‌‌کنند؛

 بدون اینکه واقعا بدانند با آنها چه باید کرد !

در واقع، یادگاری‌ها،

 ارزشمند‌ترین دست آورد‌های زندگی‌ ما هستند.

خاطرات را باید روی طاقچه گذاشت،

 تا کنارِ شمع دانی‌‌های نقره بدرخشند،

 و بی‌ اختیار،یادِ آینه را زنده کنند.

خاطرات را باید در گلدان‌های پشتِ پنجره کاشت،

 تا انتظار،رنگِ تازه‌ای به خود بگیرد،

 و بازگشت،رنگِ تازه تری.
خاطرات را باید نوشت.

خواندن هم کافی‌ نیست.

 آنها را باید نوازش کرد.

خاطرات،نیاز به لمسِ مهربانِ انگشتانِ ما دارند،

 و این را کمتر کسی‌ می‌‌داند.

اصلا باید با خاطرات خوابید.

چه فرق می‌کند صبح،روی بالشت،ردِّ پای کدام اتّفاق باشد؟

 همین که چشمانت را به روز باز می‌‌کنی،

‌ و یادت می آید که یک وقتی‌،جایی‌،با کسی‌ که دوستش داشتی،

 لحظه‌ای به یاد ماندنی را ساخته‌ای؛

همین،آغوشت را گرم می‌‌کند،

 حتّی اگر به طورِ دردناکی،خالی‌ باشد !

خاطرات را باید دوباره و دوباره و هزار باره زندگی‌ کرد،

 و کاش کسی‌،فرسنگ‌ها دور از ما،

 این را بفهمد !!!




طبقه بندی: زندگی نامه،
[ 1392/07/5 ] [ 00:37 ] [ SH ]

می خواهم رازی را به تو بگویم.

 آیا می دانستی که دو روز در هفته وجود دارد،

 که تو اصلاً نباید در این دو روز،احساس ترس و نگرانی داشته باشی؟

در این دو روز،خیالت تخت تخت باشد.

 اولین روز،همان دیروز است.

 تمامی خطاها و اشتباهاتی که انجام داده ای،

 دردها و سختی هایی که کشیده ای،

 مربوط به دیروز بود.

 بدان که دیروز رفته و دیگر باز نمی گردد.

هر چه قدر هم که می خواهی،پول صرف کن،

 اما دیروز دیگر رفته که رفته.

 و اما روز دوم.

 روز دوم هم،همین فرداست.

 تو نمی دانی که فردا چه خواهد شد.

 شاید پر از امید و خوشی باشد.

 فردا هم از کنترلت خارج است.

فردا باز هم آفتاب،با شکوه خاص می تابد.

 آفتاب خواهد تابید،اما شاید بالای سرت،

 تکه ی ابری،مانع از رسیدن نور آن به تو شود،

 اما در ذاتِ شکوهمندِ طلوع،

 و ادراکِ بی چون و چرای آن،

محلی از تردید نیست.

 تا قبل از طلوع هم،فردا متولد نشده،

 پس نگران چیزی که هنوز وجودش را با چشمانت ندیده ای،نباش.

 همین امروز باقی ست.

 همه باید در همین روز،یعنی امروز،

 به جنگ با مشکلات بروند.

 

این تجربه ی امروز نیست که ما را،

 به سوی عصبانیت،نگرانی و حتّی جنون می راند.

 این،پشیمانی از کاری است که دیروزت را به خود اختصاص داده است،

 و ترس از آنچه که فردا ممکن است برایت به ارمغان بیاورد.

 پس دیدی

همین امروز باقی ست !!!





طبقه بندی: زندگی نامه،
[ 1392/07/5 ] [ 00:04 ] [ SH ]

آنکه ثروت خود را باخت،

زیاد باخته است؛

 ولی آنکه شهامت خود را باخت،

 پاک باخته است !!!

 

" سروانتس "




طبقه بندی: رنگین کمان 1001 رنگ،
[ 1392/07/3 ] [ 23:07 ] [ SH ]
FileTrip Hosted Image

تفاهم ،

یعنی :

درک تفاوت ها !!!





طبقه بندی: رنگین کمان 1001 رنگ،
[ 1392/06/22 ] [ 22:15 ] [ SH ]
FileTrip Hosted Image



طبقه بندی: زندگی نامه،
[ 1392/06/22 ] [ 21:49 ] [ SH ]

 

همیشه به چیزهای پیچیده‌ای فکر کرده‌ام.

 اکنون به این فکر می‌کنم که،

 اگر آب بترسد،

 آیا خودش را خیس می‌کند؟!

 

" علی کرمی "




طبقه بندی: رنگین کمان 1001 رنگ،
[ 1392/06/22 ] [ 17:59 ] [ SH ]

یه زمانی،

انسان ها در مزارع،زندگی می کردند.

یه زمانی،انسان ها،شهرنشین شدند،

 و در شهرها زندگی کردند.

حالا وقتشه که انسان،

در اینترنت،زندگی کنه !!!

 

" دیالوگی از فیلم The Social Network "




طبقه بندی: افسوس نامه،
[ 1392/06/18 ] [ 23:13 ] [ SH ]

برای افزایش قدرت ذهن،

شما باید ابتدا قدرت بدنی خود را افزایش دهید،

 و سپس قدرت ذهنی تان را.

 بهترین راه افزایش قدرت ذهنی این است که،

 هر روز کار ارزشمندی انجام دهید.

یک کار ارزنده یا طرحی را که به شما گفته شده،

و قادر به انجامش نیستید،انتخاب کرده،

 و سعی کنید انجام دهید.

 پس هر روز بکوشید چیزی را به انجام برسانید،

 که همیشه فکر می کردید از انجامش عاجز هستید.

 

" پراماهانسا یوگاناندا "




طبقه بندی: اندیشه های الهام بخش،
[ 1392/06/11 ] [ 19:28 ] [ SH ]
FileTrip Hosted Image

آنان که "عوض" شدن شان،

بعید است؛

"عوضی" شدن شان،

قطعی است !!!





طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ 1392/06/11 ] [ 02:39 ] [ SH ]

طوری صحبت کنید،

که دیگران،

عاشق گوش دادن به حرف های شما باشند !

 

طوری به حرف های دیگران،گوش دهید،

که دیگران،

عاشق صحبت کردن با شما باشند !




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ 1392/06/11 ] [ 02:13 ] [ SH ]

شب باید باشد.

 شبِ دیر وقتی که ساعت برگشتن به خانه،از دستت در رفته است.

 مترویی باشد که شلوغ است و مسیری که طولانی.

 و البته قسمت مخصوص بانوان.

 خانم‌هایی باید باشند که اولِ راه،

با فروش لباس‌های بی شرمانه،و تبلیغ‌های بی شرمانه ترشان،

 یخ مردم را آب کنند !

 باید پیرزنی وارد مترو شود و به یاد مادربزرگ،

جایت را به او بدهی تا بتوانی ایستاده و بی مانع،

مردم را تماشا کنی !

باید به پسرشیطانی که همه را عاصی کرده،

لبخند بزنی،و با دختر بغل دستی،درباره‌اش صحبت کنی !

 باید نگاه کنی به دختری که دارد چتری‌های ارزان ارزان می‌فروشد،

 و می‌خواهد قیافه‌ات را از این رو به آن رو کند.

 بعد خودِ چادری ات را در قالب موهای چتری تصوّر کنی،

 و با این حال،انصاف بدهی که چتری‌های قشنگ و خوشرنگی ست !

 باید گوش بدهی به مکالمه‌ی زن‌های مترو،با دختری که دماغش را عمل کرده،

 و یاد بگیری که نباید تا چند ماه بعد از عمل دماغت،خیلی بخندی.

 دماغت از فرم می‌افتد !

 باید دختر خوشتیپ دیگری بیاید،

و دوباره بخواهد تو را با لوازم آرایش‌هایی که تنوع رنگش،کم است،

 ولی جدیدترین‌هاست،خوشگل کند؛

 و باز حرف پیش بیاید با زن دیگری،

درباره‌ی کشیدن مداد لب قبل از رژ،برای ثابت ماندن رنگ لب،

و باید پیرزن دست فروشی باشد،

 که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را برایت ردیف کند،

 و از سرخوشی،با زنان دیگر مترو،و با فروشندگان همراهش،شعر بخواند،

 و یکی از آن وسط،تکانی هم به خودش بدهد !

شاید از همه‌ی این بایدها،فقط شب بودنش،مهم باشد.

شبی،که کاری نیست جز خانه رفتن و خوابیدن.

 شبی که آرایش‌ها،پاک شده و تیپ‌ها ریخته به هم،

 و همه بوی خستگی می‌دهند،

 و بیحال‌تر از آنند که ماسک غربیِ بی محلی را به صورت بزنند.

 همه،مهربانند و خوشحال و دوست.

به همین زیبایی و عمقی که می‌شود تصوّر کرد.

 باور کنید !!!


برگرفته از:گریز از میانمایگی




طبقه بندی: سنگلاخ های زندگی،
[ 1392/06/10 ] [ 21:08 ] [ SH ]

قرار نبـوده چنیـن آشفتـه‌ و سردرگـم شویـم  !
قرار نبوده تا نم باران زد ، دستپاچه شویم ،
و زود ، چتری از جنس پلاستیک ، روی سر‌ بگیریم که مبادا مثل کلوخ ، آب شویم  !
قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی ؛
ناخن های مصنوعی ، دندان های مصنوعی ،
خنده های مصنوعی ، آواز‌های مصنوعی ، دغدغه های مصنوعی  !
هر چه فکر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستی هایمان ،
در رقابت های تنگانگ باشیم ، تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم  !
این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن ، برای چیست ؟!
قرار نبوده همه از دم ، درس خوانده بشویم ،
از دم ، دکترا به دست ، بر روی زمین خدا راه برویم  !

بعید می دانم راه تعالی بشری ،

از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود  !!!

باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند ،

 دراز بکشد ، نی لبک بزند ، با سوز هم بزند  !
قرار نبوده این ‌همه در محاصره ی سیمان و آهن ، طبقه روی طبقه برویم بالا  !
بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده و آدم های ماسیده ،
در هیچ کجای خلقت ، لحاظ نشده بوده  !
تا به حال بیل زده‌اید ؟!
باغچه هرس کرده‌اید ؟!
آلبالو و انار چیده‌اید ؟!
کلاً خسته از یک روز کارِ یَدی ، به رختخواب رفته‌اید ؟!
آخ که با هیچ خواب دیگری ، قابل مقایسه نیست  !
این چشم ها ، برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر ،
برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان ،
برای خیره شدن به جاریِ آب ، شاید ؛؛؛
امّا برای ساعت پشت ساعت ، روز پشت روز ، شب پشت شب ،
خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند  !
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند ،
و ساعت های دیجیتال ، به ‌جایشان ، صبح خوانی کنند  !
آواز جیرجیرک های شب نشین ، حکمتی داشته حتماً ،
که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما ،

 تا قرص خواب‌ لازم نشویم ،
و این طور ، شب تا صبح پرپر زدن ، اپیدمی نشود  !
من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن ، جز بر طرف کردن غمِ نان ،
بشود همه ی دار و ندار زندگی مان ؛
همه ی دغدغه ‌ی زنده بودن مان  !
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن ، 
اینهمه قانون مدنیِ عجیب و غریب و دادگاه ،

و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی ،
و ضعف اعصاب داشته باشد  !
قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم ،
و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان ،

 و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم  !
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشیدِ عالمتاب و گرما و محبّتش،
زره بگیریم و جنگ کنیم  !
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم ،

 امّا کف پایمان ، یک بار هم ،
بی واسطه ی کفش لاستیکی یا چرمی ،

 یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد  !
قرار نبوده من از اینجا ، و شما از آنجا ،

 صورتک زرد ، به نشانه ی سفت بغل کردن ،
و بوسیدن و دوست داشتن ، برای هم بفرستیم  !

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم ،
امّا همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای ، که برخلاف شان ، اتّفاق افتاده ،
همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده !
آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم ،
و از هیچ چیز راضی نیستیم ،
امّا سر در نمی‌آوریم چرا ؟؟؟ !!!




طبقه بندی: سنگلاخ های زندگی،
[ 1392/06/9 ] [ 00:29 ] [ SH ]

FileTrip Hosted Image

در من،
كوچه هایی ست كه با تو... 
سفرهایی ست كه با تو... 
روزهایی ست كه با تو... 
شب هایی ست كه با تو... 
عاشقانه هایی ست كه با تو... 
نگشته ام !
نرفته ام !
سر نكرده ام !
آرام نیافته ام !
نگفته ام !
می بینی چقدر با تو كار دارم ؟!




طبقه بندی: عشق نامه،
[ 1392/06/8 ] [ 23:22 ] [ SH ]
.: web master : الماس طلایی :.

all of pages : 37 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

webmaster letter

همه ی ما،خودمان را،
چنین متقاعد می كنیم كه،
زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:
شغلمان را تغییر دهیم
مهاجرت كنیم
با افراد تازه ای آشنا شویم
ازدواج كنیم...

فكر میكنیم زندگی،بهتر خواهد شد اگر:
ترفیع بگیریم
اقامت بگیریم
با افراد بیشتری آشنا شویم
بچه دار شویم...

و خسته می شویم وقتی:
می بینیم رئیسمان،ما را درک نمی کند
زبان مشترك نداریم
همدیگر را نمی فهمیم
می‌بینیم كودكانمان،به توجه مداوم نیازمندند
بهتر است صبر كنیم ...

با خود می گوییم :
زندگی وقتی بهتر خواهد شد كه :
رئیسمان تغییر كند
شغلمان را تغییر دهیم
به جای دیگری سفر كنیم
به دنبال دوستان تازه ای بگردیم
همسرمان رفتارش را عوض كند
یك ماشین شیك تر داشته باشیم
بچه هایمان ازدواج كنند
به مرخصی برویم
و در نهایت بازنشسته شویم ...

حقیقت این است كه برای خوشبختی،
هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس كی؟
زندگی همواره پر از چالش است.
بهتر این است كه این واقعیت را بپذیریم
و تصمیم بگیریم كه،
با وجود همه ی این مسائل،
خوشبخت زندگی كنیم.

بعضی وقت ها ...
به خیالمان می رسد كه زندگی،
"همان زندگی دلخواه"،
موقعی شروع می شود كه،
موانعی كه سر راهمان هستند،كنار بروند:
مشكلی كه هم اكنون،
با آن دست و پنجه نرم می كنیم
كاری كه باید تمام كنیم
زمانی كه باید برای كاری صرف كنیم
بدهی‌هایی كه باید پرداخت كنیم
و ...
بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه ی اینها را تجربه كردیم،
تازه می فهمیم كه زندگی،
همین چیزهایی است كه ما آن ها را "موانع" می‌شناختیم!
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم كه،
جادّه‌ای اختصاصی بسوی خوشبختی وجود ندارد.
خوشبختی،خود همین جاده ای ست که،
ما را به زندگی و آینده هدایت می کند.

برای آغاز یك زندگی سعادتمند،
لازم نیست كه در انتظار بنشینیم:
فارغ التحصیل شویم
به دوران دانشگاه برگردیم
به دوران کودکی برگردیم
وزنمان را كاهش دهیم
وزنمان را افزایش دهیم
شروع به كار کنیم
مهاجرت کنیم
دوستان تازه ای پیدا کنیم
ازدواج کنیم
فرزند به دنیا بیاوریم
یک خانه شیک بسازیم
شروع تعطیلات فرا برسد
در انتظار دریافت وام جدید باشیم
یك ماشین نو بخریم
بازپرداخت قسط ها به اتمام برسد
برنده یک مسابقه میلیونی شویم
مشهور و سرشناس شویم
بهار بیاید
تابستان از راه برسد
پاییز را تجربه کنبم
زمستان را به امید بهار دلخوش کنیم
اول برج ...
و...
امّا،
خوشبختی یك سفر است،
نه یك مقصد ...
****************
شاد باشید و سربلند
SH